قهرمان ميرزا عين السلطنه
65
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
يكى ديگر براى سار ديگر انداختم از بالا سرازير شد . سرش را بريدم . اين شكار اول الموت است . انشاء الله چيزهاى خوب خواهيم زد . تفنگ را پر كردم براى سار ديگر انداختم آن را هم زدم . بعد آمدم ناهار خوردم . گرمك از شهر آورده بودند خورديم . در بين راه دو فرنگى منحوس در ميان « ترام تامس » بودند مىرفتند قزوين . امروز از دست روزه خلاص شدم . امروز دو روز است كه من نخوابيدم . از من خيلى غريب است . از اسبها كه همراه هستند : ماهرخ ، قزل طاهر خانى ، شيدا ، تيهو ، گلگون و كرههاى تازه را آوردهاند . ناهار را خورديم . بعد از ناهار سوار شديم رو به راه آورديم . كمكم باد ساكت شد . هوا گرم شد . آبدار عقب مانده بود . من و ابو القاسم ، محمد تقى ، محمد عقب يك قدرى بوديم . من خوابم مىآمد پياده شده نهرى كه از رودخانهء كرج مىآمد يك قدرى آب به صورتم زدم باز سوار شديم . بسيار راه خوبى است راه قزوين . همه را صاف كردهاند . هر فرسنگى يك قراولخانه دارد . يك مهمانخانه نزديك شاهآباد بود . ديگر مهمانخانه نديديم . كمكم خيلى گرم شد . من و ابو القاسم گاهى جلو بوديم گاهى عقب . محمد تقى با آبدار و ناهاربردار عقب مانده بودند . من خيلى خوابم مىآمد . بعد از ناهار خيلى بد هوائى شده بود ، خيلى گرم . خيلى راه آمديم تا نزديك پل رودخانهء كرج . از پل رد نشديم بقدرى اسپرس كاشته بودند كه همه زمين قرمز شده بود . از توى اسپرسها رد شديم تا دم رودخانه . ماشاء الله خيلى آب بود . اما شقه شقه آب مىرفت . اگر شقه شقه آب نمىرفت اسب كه سهل بود شتر نمىتوانست برود . نصر الله خان ناظر جلو مىرفت كه راه پيدا كند . از ميان رودخانه ميرفتيم . اسبها آب ميخوردند . بسيار آب خوبى بود . هيچ همچنين آب نمىشد . از رودخانه كه رد شديم نزديك آبى رسيديم كه بسيار بود ، يعنى بيست سنگ سى سنگ آب بود . ما خيال مىكرديم كه كم است . حضرت و الا فرمودند كه ابو القاسم برو ببين كه چطور است . ابو القاسم تا رفت تا سينهء اسب اول در آب فرورفت ، بعد كمكم تا كندهء پاى ابو القاسم آب گرفت . اسب تيهو نزديك بود كه بغلطد كه ابو القاسم ركاب زد كه از آب بيرون آمد . ما از راه ديگر رفتيم . رسيديم به كرج . خيلى خوب جائى است . پنج به غروب مانده وارد منزل شديم . امروز هفت فرسنگ يا شش فرسنگ راه بود . بعد از ناهار گرم شده بود . آفتاب همه روىمان را سوزانده بود . رسيديم ، من يك قدرى خواب كردم . يك به غروب مانده بيدار شدم . نماز كردم . رفتيم گردش در باغها . يك قدرى گردش كرديم و يك قدرى توت و گوجه و زردآلو خورديم . الان در طالار نشستهام اين را مىنويسم . ابو القاسم نشسته است كتاب اسكندرنامه ميخواند . ياد از ديشب ميكنيم . انشاء الله فردا زودتر از اين راه خواهيم افتاد . الان در توى طالار نشستهام . هوا سرد است . اين ده را فتحعلى شاه مرحوم ساخته بود به پسرش سليمان ميرزا التفات فرموده بود . از آن جهت اسم اين ده را « سليمانيه » گذاشته بودند . حالا اسمش را كرج ميگويند ، سليمانيه هم ميگويند . امشب از دست صداى قورباغه خواب براى همه حرام شد . تا صبح صدا ميكردند . بقدرى پشه در اين كرج است كه اگر باد نيايد هيچ كس را زنده نخواهد گذاشت .